اي با من و پنهان چو دل ، از دل سلامت مي كنم
تو كعبه اي هر جا روم ، قصد مقامت مي كنم
هرجا كه هستي حاضري ، از دور در ما ناظري
شب خانه روشن مي شود ، چون نام يادت مي كنم
گه همچون باز آشنا ، بر دست تو پر مي زنم
گه چون كبوتر پر زنان آهنگ بامت مي كنم
گر غايبي هر دم چرا ، آسيب بر دل مي زني
ور حاضري پس من چرا در سينه دامت مي كنم
دوري به تن ليك از دلم اندر دل تو روزني است
زان روزن دزديده من ، چون مه پيامت مي كنم
اي آفتاب از دور تو ، برما فرستي نور تو
اي جان هر مهجور تو جانرا غلامت مي كنم
من آينه دل را زتو ، اينجا صقالي مي دهم
من گوش خود را دفتر لطف كلامت مي كنم
در گوش تو ، در هوش تو ، واندر دل پرجوش تو
اينها چه باشد تو مني وين وصف عامت مي كنم
اي دل نه اندر ماجرا ، مي گفت آن دلبر ترا
هر چند از تو كم شود ، از خود تمامت مي كنم
اي چاره در من چاره گر ، حيران شو و نظاره گر
بنگر كزين جمله صور اين دم كدامت مي كنم
گه راست مانند الف گه كژ چو حرف مختلف
يك لحظه پخته مي شوي يك لحظه خامت مي كنم
گه سالها ره مي روي ، چون مهره اي در دست من
چيزي كه رامش مي كني زان چيز رامت مي كنم
حق یارتان