16:17 | moji&mamal |
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
.jpg)
0:12 | moji&mamal |
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
برگزیدگان سینما و تلویزیون ایران تندیس حافظ گرفتند.
سایر نامزدها: 1- "تقاطع" به تهیه کنندگی سعید حاجی میری
2- "کافه ستاره" به تهیه کنندگی مصطفی شایسته
3- "کودک و سرباز" به تهیه کنندگی سیدرضا میرکریمی
سایر نامزدها: 1- ابوالحسن داودی برای "تقاطع"
2- رخشان بنی اعتماد و محسن عبدالوهاب برای "خون بازی"
3- مازیار میری برای "به آهستگی"
4- زنده یاد رسول ملاقی پور برای "میم مثل مادر"
سایر نامزدها: 1- محمد رضایی راد برای "کودک و سرباز"
2- فرید مصطفوی و ابوالحسن داودی برای "تقاطع"
سایر نامزدها: 1- پژمان بازغی برای "کافه ستاره"
2- حامد بهداد برای "کافه ستاره"
3- حمید جبلی برای "زیر درخت هلو"
4- مسعود رایگان برای "خون بازی"
5- مهران رجبی برای "کودک و سرباز"
6- خسرو شکیبایی برای "چه کسی امیر را کشت"
7- محمدرضا فروتن برای "به آهستگی"
8- رضا ناجی برای "باغ های کندلوس"
سایر نامزدها: 1- باران کوثری برای "خون بازی"
2- بیتا فرهی برای "خون بازی"
3- لادن طباطبایی برای "ازدواج به سبک ایرانی"
4- نیلوفر خوش خلق برای "به آهستگی"
5- هانیه توسلی برای "کافه ستاره"
6- افسانه بایگان برای "کافه ستاره"
7- گلشیفته فراهانی برای "میم مثل مادر"
8- خاطره اسدی برای "تقاطع"
سایر نامزدها: 1- گروه هال برای "باغ های کندولوس"
2- آریا عظیمی نژاد برای "میم مثل مادر"
3- محمدرضا درویش برای "جایی در دوردست"
سایر نامزدها: 1- مسعود بهنام و حسین ابوالصدق برای "تقاطع"
2- اسحاق خانزادی برای "ازدواج به سبک ایرانی"
3- یدالله نجفی برای "زمستان است"
سایر نامزدها: 1- امیر اثباتی برای "تقاطع"
2- ملک جهان خزاعی برای "زمستان است"
3- آیدین ظریف برای "کافه ستاره"
4- مهدی کرمپور برای "چه کسی امیر را کشت"
* بهترین تدوین: محمدرضا موئینی برای "کافه ستاره"
سایر نامزدها: 1- مصطفی خرقه بوش برای "ازدواج به سبک ایرانی"
2- بهرام دهقانی برای "تقاطع"
3- سپیده عبدالوهاب برای "خون بازی"
4- مستانه مهاجر برای "آتش بس"
سایر نامزدها: 1- مجید اسکندری برای "یک تکه نان"
2- مهین نویدی برای "ازدواج به سبک ایرانی"
3- مهری شیرازی برای "میم مثل مادر" و "کافه ستاره"
سایر نامزدها: 1ـ "راه شب" به تهیهکنندگی محمد مسعود
2ـ "زیر تیغ" به تیههکنندگی محمدعلی اسلامی
* بهترین کارگردانی مجموعه تلویزیونی: محمدرضا هنرمند برای "زیر تیغ"
سایر نامزدها: 1ـ علیرضا افخمی برای "زیر زمین"
2ـ احمد امینی برای "اولین شب آرامش"
3ـ داریوش فرهنگ برای "راه شب"
4ـ سیروس مقدم برای "نرگس"
* بهترین فیلمنامه مجموعه تلویزیونی: جابر قاسمعلی برای "راه شب"
سایر نامزدها: 1ـ علیرضا بذرافشان برای "زیرزمین"
2ـ مسعود بهبهانینیا برای "نرگس"
3ـ علیرضا طالبزاده برای "صاحبدلان"
4ـ علیاکبر محلوجیان برای "زیر تیغ"
سایر نامزدها: 1ـ فتحعلی اویسی برای "زیرزمین"
2ـ نادر سلیمانی برای "باغ مظفر"
3ـ سروش صحت برای "زیرزمین"
4ـ محمدرضا هدایتی برای "باغ مظفر"
سایر نامزدها: 1ـ ستاره اسکندی برای "نرگس"
2ـ باران کوثری برای "صاحبدلان"
3ـ فاطمه معتمدآریا برای "زیر تیغ"
4ـ یکتا ناصر برای "اولین شب آرامش"
5ـ عاطفه نوری برای "نرگس"
سایر نامزدها: 1ـ آتیلا پسیانی برای "زیر تیغ"
2ـ پرویز پرستویی برای "زیر تیغ"
3ـ پوریا پورسرخ برای "وفا"
4ـ هوشنگ توکلی برای "زیر تیغ"
سایر نامزدها: 1ـ بنیامین بهادری برای ترانه فیلم سینمایی "گرگ و میش"
2ـ محمد اصفهانی برای ترانه تیتراژ پایانی مجموعه "وفا"
3ـ مهران زاهدی برای ترانه مجموعه تلویزیونی "اولین شب آرامش"
4ـ محمدرضا صادقی برای ترانه فیلم سینمایی "ازدواج به سبک ایرانی"
23:56 | moji&mamal |
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
از کودکی علاقه به علم و دانش داشت. در خانوادهای فقیر، زاده شده بود.
میشد حدس زد که اعتقادات دینی محکمی دارد.
مردی ناشناس که مشخصن به روحانیت زمان خودش، احترام خاصی میگذاشت.
جنگ شد با دوستانش به جنگ رفت. دوستانی که بعدها هر کدامشان زنده ماند، به قدرت رسید.
یک روز ساده که مثل همیشه خواب بود،
کسی صدایاش کرد و او با روی خوش، از خواب بیدار شد.
صبحانهاش را خورد،
ورزش روزانهاش را کرد
و کفشهایاش را پوشید که به مسجد محل برود.
سر نماز بود که کسی او را صدا زد.
گفت : الان میآیم و سریعن از مسجد بیرون آمد و کفشهایاش را پوشید.
با لبخند همیشهگی پرسید: چه کسی ممکن است با آدمی مثل من کار داشته باشد؟
گفتند: مهم شدهای و باید بروی و خودت را در رادیو تلویزیون به مردم معرفی کنی.
گفت : هنوز زود است. ببین هنوز ساعت پنج صبح هم نیست!
چون کسی او را نمیشناخت، مجبور شد وقتی برسد، خودش را با صدای بلند معرفی کند.
وقتی او را شناختند، او را بردند پیش آقای حیاتی.
و کمی که گذشت، توانست با ضرغامی هم دیدار کندو طبق معمول با شوخی و خنده او را سر ذوق بیاورد.
قرار شده بود که رییس جمهور شود و مشت محکمی به دهان یاوهگویان شرق و غرب و مخصوصن اصلاح طلبان بزند.
او در دو مرحله مشتهایاش را گره کرد.
برای اولین بار که جلوی دوربین و میکروفون خبرنگاران قرار گرفت، کمی گیج شده بود.
و حرکات ضد فرهنگی میکرد و علامت گروه متال را به مردم نشان میداد!
مردم از این سادهگی او لذت میبردند و به چشم آدمی ساده دل نگاه میکردند.
که گاهی ابراز احساسات شدیدی میکند.
و گاهی در هجوم ابراز احساسات مردم، کارش به جاهای باریک میکشد!
از خدا کمک خواست و
شناسنامهاش را برداشت و به پای صندوق رای رفت تا به خودش رای بدهد.
مسیر از اول مشخص بود.
فقط کافی بود او دوباره کفشهایاش را به پا کند
و لباس رزم بپوشد
و از قویترین مردان جهان کمک بگیرد
تا به حلقهی قدرت، وارد شود.
تا بتواند به پشتوانهی قدرت نظامی،
و محبوبیتی که در بین نیروی مسلح داشت،
و کمک «هوگو»ی خوبش،
راه امامش را ادامه دهد.
البته در این راه، دعای معلم کلاس اولش هم، بسیار کارساز بود.
تواناییهای خودش نیز به کمکش آمدند
تا با نیرویی الهی و غیبی، در هالهای از نور فرو برود.
و در هنگام عبادت، کفشهای کذایی را به پا کرد
تا به سمت قدرت، حرکت کند
و شیوخ کوچک منطقه را در تسلط قدرت بگیرد .
او چهرههای دوست داشتنی فراوانی دارد.
گاهی رفتگر شهرداری ست،
گاهی یک بلوچ
گاهی یک لرستانی غیور
گاهی یک تاجیک شش آتشه
گاهی یک روستایی شاد
گاهی یک عرب تمام عیار
و گاهی نمی داند که دیگر کیست؟
اما همیشه کفشهای آهنینش را به پا دارد
و با اتکا به خدا در هرجایی
ولو در خانهی خدا
برای رسیدن به حق مسلم مردمش، دلسوزی میکند.
او از خودش چنین سیاستمداری را به تصویر کشیده است:
خدا عاقبت به خیرش کند. انشاءالله.
23:38 | moji&mamal |
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
بچــــــــههای آخــــــــــــــــر زمــــــــــون 1
|
بچــــــــههای آخــــــــــــــــر زمــــــــــون 1 منبع : غربتستان منبع: سايتهای مختلف آلمانی. ترجمه و ويرايش از نویسنده سایت غریتستان سلام این مطلب رو در سایت غربتستان پیدا کردم که خیلی برام جالب و با مزه بود که این متن ها شامل دیالوگ های کودکان می باشد و چون تعدادشون زیاد بود در چند قسمت براتون می فرستم . امیدوارم خوشتون بیاد. منتظر قسمت های بعدی باشید. |
|
به دختر سه سالهام جنيفر يه قطعه يخ دادم که باهاش بازی کنه و يه ليوان گذاشتم روی ميز که اگه سردش شد اون رو توش بندازه. روز بعد جنيفر مياد سراغم و با قيافهء جدی ميپرسه: مامان، بهم يه تيکه ديگه يخ ميدی؟ اون قبلی رو گم کردهام! |
|
هلن (۳) به مامانش نگاه ميکنه که داره روی پوست خواهر کوچيکش هايکه به خاطر حساسيت پوستی پماد ميماله. هلن: «حساسيت يعنی چی؟» مامان: «همين جوشهای ريز که روی تن خواهرته.» هلن بلافاصله نوک سينهء هايکه رو نشون ميده: «مامان! اينجا رو نگاه، يه حساسيت ديگه! از اون گندههاش!» |
|
مامانبزرگ در بيمارستانه و نميتونه بدون همراه به دستشويی بره. پيا (۳) دلداريش ميده: «غصه نخور مامانبزرگ. من هم هنوز بلد نيستم تنهايی جيش کنم.» |
|
استفان استخون آرنجش رو به من نشون ميده و ميگه: «مامان ببين چقدر عضله دارم!» |
|
در کلاس ايلونا (۷) يک دختربچهء سياهپوست هم هست. ظاهر مادر دخترک مثل منه، بلوند و سفيدپوست و چشمآبی. ايلونا توضيح ميده: «ميدونی، مال اينه که وقتی نینی بوده و توی شيکم مامانش بوده، مامانش يه بار رفته بوده آفريقا.» |
|
تيم (۷): «چقدر خوب که بچهدار شدن کار زنهاست.» ميپرسم: «چطور مگه؟» جواب ميده: «خوب آخه من از کجا بدونم که بچه کی بايد از توی شيکم بياد بيرون؟» |
|
پزشک نوشيدنيهای الکلی رو به مامان ممنوع کرده. فوقش نصف ليوان. دختر کوچولوش راه حل خوبی ميشناسه: «مامان يه ليوان خيلی گنده بخر!» |
| لئا (۴) وقتی دارم سيبزمينی پوست ميکنم بهشون اشاره ميکنه و ميپرسه: «اين چيه؟» جواب ميدم: «اين چشم سيبزمينيه.» لئا بلافاصله شروع ميکنه به بایبای کردن: «سلام سيبزمينی!» در بعضی از کشورها برای بچهها تعريف ميکنند که اگه دندون شيری افتادهاشون رو زير متکا بذارن، شب پری دندون اون رو به يک سکه تبديل ميکنه. دندون شيری آلنا (۵) افتاده. شب اون رو زير متکا ميذاره و از من ميپرسه: «مامان، پری دندون واقعاً وجود داره؟» جواب ميدم: «بله البته.» ميگه: «باشه، اما وقتی بزرگ شدم بهم ميگی که پری دندون خودت هستی، مگه نه؟» سر ميز بستنیفروشی نشستهايم و دخترم لورا دنبال پيشخدمت ميگرده. ميپرسه: «مامان، پس اين ميزبان کجاست؟ من بستنی ميخوام!» صبح نيمهبرهنه در حموم ايستادهام و مسواک ميکنم. دخترم آنجلا (۴) مياد تو و با ديدن سينههام وحشتزده داد ميزنه: «وای عجب آبله مرغونهايی! ديگه خوب نميشن؟» |
| صبح لئان (۲) مثل هميشه به من در قهوه درست کردن کمک ميکنه. اون در ظرف قهوه رو باز ميکنه و من قاشق قاشق در قهوهجوش ميريزم و مقدارش رو ميشمرم. لئان: «وقتی بزرگ شدم من هم يک، دو، هفت، هشت ميکنم.» پسرم تيم (۷) از من (!۲۸) ميپرسه که آيا تبخالم خوب شده و ميتونه من رو ببوسه يا نه. بعد دوباره ميپرسه: «مامان، بچههای کوچيک هم تبخال ميزنن، يا فقط مال آدمهای پيره؟» دخترم مارينا (۲) بعد از حموم لخت روی زمين چهارزانو نشسته و پايينتنهاش رو معاينه ميکنه: «وای مامان بيا ببين چه چيزهايی اون تو هست!» ليزا (۴) برای اولين بار با بابابزرگ و مامانبزرگ به سفر رفته. روز اول که در رستوران پيشخدمت براشون غذا مياره ليزا با لحن آدمبزرگانهای ميگه: «همچين سرويسی تا به حال هرگز نداشتهام!» |
| موريس (۳) به من که دارم به تنم کرم ميمالم نگاه ميکنه و ميگه: «مامان سينههات گنده هستن ها!» جواب ميدم: «آره؟ اما ديگران بيشتر از من هم دارن. مثلاً گابی، يا بربل، يا خانم فوسن...» چشمهای موريس گرد ميشن: «يعنی بيشتر از دو تا؟» فيليپ کوچولو سر ميز شام که از سيبزمينی و تخم مرغ نيمرو تشکيل شده نشسته: «مامان، اينو من بايد بخورم يا باز يکی از اون آزمايشهاته؟» ظهر يکشنبه خوراک خرگوش داريم و من گوشت رو قبل از پختن پاک و خرد ميکنم. شب پای تلفن مامانبزرگ از ملينا (۳) ميپرسه: «نهار چی داشتين؟» ملينا جواب ميده: «گربه.» دخترم لاريسا (۲) از من ميپرسه: «مامان تو هم واژن داری؟» جواب ميدم: «بله عزيزم، مثل تو. تو هم دختری ديگه.» لاريسا کمی فکر ميکنه و ميگه: «خوب تو مال خودت رو از کجا خريدی؟» |
| همگی به رستوران رفتهايم. به مادرم ميگم که متأسفانه پول همراهم ندارم و اون بايد صورتحساب رو پرداخت کنه. تا پيشخدمت پای ميز مياد که حساب کنه دخترم ويوين (۳) داد ميزنه: «مامانم پول نداره!» ليلی و جوزی درد دل ميکنند. جوزی: «من دودول ندارم.» ليلی: «معلومه. آدم پنج سالش که شد دودولش ميفته.» جوزی: «اما من چهار سالمه!» ليلی کمی فکر ميکنه و جواب ميده: «خوب شايد مال بعضيها زودتر ميفته.» با تيم در ماشين نشستهايم. يهو داد ميزنه: «اه! اينجا بوی گند پنير بوگندو ميده!» و ادامه ميده: «درسته که توی دماغ پنير بوگندو بوی گند ميده، اما توی دهن مزهاش خوبه.» |
| کارولا باز بیاجازه سر ظرف کرم شکلاتی رفته. آثار جنايت هنوز دور لبهاش کاملاً مشهوده. وقتی که مامانش با توجه به مدارک جرم ميخواد مچش رو بگيره کارولا در نهايت معصوميت از خودش دفاع ميکنه: «مامان ميدونی، زمين کثيف بود،من هم درست افتادم همونجا...» مچ پسرم سيلاس (۶) رو در آشپزخونه ميگيرم، درست موقعی که دستش رو تا مچ توی ظرف کرم شکلاتی کرده. سيلاس يکه ميخوره و با عجله ميگه: «دستم يهو افتاد توی ظرف!» وقت سؤالهای پسرم (۲) رسيده: «مامان، سلين (خواهر کوچيکش) از کجا اومده؟» جواب ميدم: «از توی شيکمم ديگه. يادت نيست چقدر گنده شده بود؟» ميگه: «يعنی قورتش داده بودی؟» در مهد کودک از اميليا (۵) ميپرسند که آيا ميخواد صبحانه بخوره؟ جواب ميده: «نه من ديروز صبحونه خوردم.» مارکو به مربی مهد کودک: «ديروز روز خوبی بود. برامون شيرکاکائو درست کردی.» بعد لحظهای مکث ميکنه و ادامه ميده: «شايد امروز هم روز خوبی باشه. برامون باز شيرکاکائو درست ميکنی؟» |
| در رستوران با همکار مادرم و پسرش (۵) روبهرو ميشم. پسرک از مامانش ميپرسه: «مامان، اين کيه؟» مادرش جواب ميده: «ايشون رو ميشناسی که، پسر خانم واگنره، همکار من.» پسرک با تعجب ميگه: «مامانش دعواش نميکنه که داره پيپ ميکشه؟» دخترم در تلويزيون برنامهای دربارهء ماهيهای دريا نگاه ميکنه: «ميدونی مامان، ماهيه وقتی ميترسه سرش رو زير ماسهها ميکنه. چرا؟ چون نميخواد سختيهای زندگی رو ببينه.» لوکاس (۲) و مامانش در حمام هستند. لوکاس: «بابا دودولی، لوکاس دودولی، مامان اوخ!» |
23:22 | moji&mamal |
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386

































.jpg)
.jpg)