Fogholadeh Zibast
Fogholadeh Zibast
23:34 | moji&mamal |
جمله ها : کوتاه ولی شیرین
تو+عشق=زندگی زندگی+تو=ارامش من-تو=دیوونگی عشق+دیوونگی=تو زندگی-تو=مرگ
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست
يه پسر و يه دختر با هم آشنا ميشن.عاشق هم ميشن.دختره كور بوده.پسره ميبرش پيش دكتر .دكتر ميگه:واسش يه چشم پيدا كن تا خوبش كنم.وقته عمل ميرسه دختره خوب ميشه ميبينه پسره كوره.ميگه:تو كوري من نميخوامت.پسره ميره و ميگه مواظب چشام باش
.
معلم گفت{الف}گفتم او.معلم گفت{ب}گفتم با او.معلم گفت{پ}گفتم پیش او.معلم گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو
ميشه مثل يه قطره اشك بعضي هارو از چشمات بندازي!!! ولي هيچوقت نميتوني جلوي اشكي رو بگيري كه با رفتن بعضي ها از چشات جاري ميشه
منتظر باش اما معطل نشو.تحمل کن اما توقف نکن.قاطع باش اما لجباز نباش.صریح باش اما گستاخ نباش.بگو اره اما نگو حتما.بگو نه اما نگو ابدا
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي
بياييد گاهي سكوت كنيم شايد خدا حرفي براي گفتن داشته باشد
ميدوني بدترين معلم كيه؟ زندگي چون اول امتحان ميگيره بعد درس ميده
من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود
.
اگر منو تو دو برگ بوديم...
هنگام خزان ... زودتر از تو ميشكستم
و مي افتادم...
تا زماني كه تو مي ا فتي...
در آ غوشت گيرم
------------ --------- --------- --------- --------- --------- ----
جمله ها : از کجا شروع کنم ؟
از کجا شروع کنم ؟
برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد
داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است
حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد
از کجا شروع کنم ؟
با اولین سلامش
معنای جدیدی به جهان پوچ من داد
که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود
او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد
او قلب مرا پر کرد
او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد
با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد
و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد
برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند
با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟
و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است
چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟
آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟
من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که
می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند
و او آنجاست
------------ --------- --------- --------- --------- --------- ----
شعر : نغمه ها
دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد/خدایا/ دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ اهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرنوشت/
چه می خواهد از جان فرسوده ام؟
کجا می کشانندم این نغمه ها؟
که یک دم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم / دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه ی زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست:
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان بر آرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیایم به هوش
مگر وا رهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ی ماتم است
نمی خواهم/ این ناخوش آهنگ را
------------ --------- --------- --------- --------- --------- ----
شعر : آتش پنهان
گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه ی خسته ی این چنگی پیر/
ره دیگر زد اهنگ دگر
زندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانه ی هستی کوتاه
جز به افسون نمی خندد مهر
جز به اندوه نمی تابد ماه!
باز در دیده ی غمگین سحر/
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز نا کا می هاست
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
در هم اویخته /می پرهیزند
برگ ها سوخته از بوسه ی مرگ
تک تک از شاخه فرو می ریزند
می کند باد خزانی خاموش/
شعله ی سر کش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند/
تا به یغما نبرد بستان را
دلم از نام خزان می لرزد
زان که من زاده ی تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
می رسد سردی پاییز حیات
تاب این باد بلا خیزم نیست
غنچه ام غنچه ی نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست
------------ --------- --------- --------- --------- --------- ----
جمله ها : شباهنگ
باور نداشتم که گل آرزوی من
با دست نازنین تو بر خاک اوفتد
با این همه،هنوز به جان می پرستمت
بالله اگر که عشق این چنین پاک اوفتد
می بینمت هنوز به دیدار واپسین
گریان درآمدی که :«فریدون خدا نخواست!»
غافل که من بجز تو خدایی نداشتم
اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست!
بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من :«هر آنچه که او کرد خوب کرد!»
«فردای ما » نیامد و خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد و آنگه ... غروب کرد.
بر گورِعشق خویش شباهنگ ماتمم
دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم؟
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم!
پاداش آن صفای خدایی که در تو بود
این واپسین ترانه تو را یادگار باد
ماند به سینه ام غم تو یادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد.
دیگر ز پا فتاده ام ای ساقیِِِِِ اجلِِِِ
لب تشنه ام ،بریز به کامم شراب را
ای آخرین پناه من ،آغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را
0:1 | moji&mamal |
با رقيبــــان سينــــوهــــــه در 5 هــــــتزار سال پيش
در كاوشهاي شهر سوخته در سيستان جمجمهاي كشف شد كه نشان ميداد پزشكان آنجا در 5000 سال پيش عمل جراحي ميكردهاند.
آنطور كه در شاهنامه آمده رستم - پهلوان باستاني ايران- كه اهل همان منطقه بوده با روشي پيشرفته به دنيا آمده كه امروزه در جهان به سزارين مشهور است.
هزاران سال بعد در دوران اسلامي هم ايرانيان به دنبال كشف راههاي تازهتري در جهان درمان و پزشكي بودند؛ چنان كه در قرون وسطي كتابهاي رازي و ابنسينا دست به دست در سراسر دنيا چرخيد و ابنسينا «Avecina» پدر پزشكي جهان نام گرفت. روايت اين 2 صفحه تنها گوشهاي است از آن همه دانش.
بد نيست بدانيد
اولين پزشكان ايران باستان روحانيان بودند كه به نام مغان مشهورند. مغان در بخش غربي ايران قديم يعني سرزمين ماد زندگي ميكردند (شايد اسم دشت مغان را در اردبيل شنيده باشيد). درمان بيماريهاي روحي و جسمي مردم كار آنها بود؛ هم پزشك بودند، هم روانپزشك.
با ذكر و دعا و سرود، روانپزشكي ميكردند و با دارو و چاقو، پزشكي.
پزشكي در ايران قديم به 3 شاخه يا تخصص اصلي تقسيم ميشد: دارو پزشکی (گیاه پزشکی)، جراحی (کارد پزشکی) و روانپزشکی.
مادها در قديم همسايه شرقي اروپاييها بودند. اولين گیاهان دارویی از سرزمين ماد به غرب رفت و كلمه ماد (Media) بعدها ريشه واژه «Medicine» در زبانهاي لاتين شد.
پزشكي ايرانيان چند تخصص فرعي هم داشت؛ چشمپزشکی (کحالی)، شکستهبندی (جباری/ ارتوپدی)، زایمان، حجامت (رگزنی)، دامپزشکی، پزشکی قانونی (پزشکی دادیگ: داد به معنی قانون) و بیهوشی (هوشبری).
رستم چون نوزادی بزرگ و سنگین بود با زايمان طبيعي به دنيا نميآمد و به كمك جراحي با بریدن شکم مادرش رودابه متولد شد. اروپايیها همین داستان را برای سزار پادشاه روم ميگويند و به همين خاطر اين نوع عمل به سزارين مشهور است.
سزارین در عربی به «عملیه القیصریه» یا عمل قیصری ترجمه شده (قیصر همان سزار است). فرهنگستان زبان فارسي «رستمزايي» را به جاي سزارين پيشنهاد كرده است.
اولين بيمارستانهاي تاريخ در ايران و هند ساخته شدند. آنتیوخس دومین پادشاه سلوکی (261-246 پ.م) به درخواست اشوکا- پادشاه هند از سلسله مائوری -دستور داد که در سراسر ایران برای مردم و حتي چهارپایان بیمارستان بسازند.
خيلي از اين ابزارآلات در شكلهاي پيشرفتهتر هنوز در پزشكي كاربرد دارند. سمت چپ، تصویر قيچي و پنس و چاقو در یک کتاب خطی پزشکی به زبان عربی را میبینید . زبان علمی ایرانیان در طول هزار سال گذشته پهلوی، عربی و فارسی بود و به همین خاطر بسیاری از کتابهای پزشکی ما به زبان عربی است.ابزارهای بالایی هم مدل های قدیمی تری هستند که باستان شناسان پیدا کردند.
استاد داروساز روي كرسي استادي نشسته و يك گياه دارويي را به شاگردش كه روي تشكچه نشسته نشان ميدهد.
ايرانيان در داروسازي هم تبحر داشتند. آن زمان داروسازان داروهای گیاهی را خشک کرده در هاون ميکوبیدند و در ظرفهای مخصوص نگه ميداشتند. داروهای بدمزه را هم با شیرینی مخلوط ميكردند تا تلخ نباشد.
سعدی: مگر سقمونیای شکرآلود/ ز داروخانه سعدی ستانند. اين هم يك بيت از فردوسي كه شيرينكردن داروهاي بيهوشي را نشان ميدهد: بفرمود تا داروی هوشبر / پرستنده آمیخت با نوش بر.
در قديم پزشکان وقت و بیوقت کیف جادارشان را پر از دارو و ابزار پزشکی میکردند و به بالین بیماران میرفتند. مطب پزشکان که به آن محکمه میگفتند معمولا در منزلشان بود؛ به همین خاطر نام پزشک را به عنوان نام کوچه انتخاب میکردند تا نقش تابلوي مطب را بازی کند و همه آنجا را بلد باشند. نام بعضی از این پزشکان هنوز بر کوچهها و محلههاي قدیم تهران باقی مانده است.
پزشکان در بیمارستان کنار تخت بیمار با هم مشورت میکنند؛ نمونه كامل يك كميسيون پزشكي در ايران قديم. استاد پیر و ریش سفید است. بقيه هم در حال كارآموزي يا مشورت درباره بيمار هستند.
سبک این نقاشی هم جالب است. به پایههای تخت نگاه کنید؛ بالاتر از پای پزشکان انگار در هوا معلق است. اين تصوير از نسخه خطی کتاب مقامات حریری متعلق به سال734 هجری قمری است که در کتابخانه وین نگهداری میشود.
گياه دارويي در چنين ظرفهايي نگهداري ميشد. نور، بعضي از داروها را خراب ميكرد و مثل شيشههاي داروهاي امروزي آنها را در ظرفهاي كدر و كوچك نگه ميداشتند. جالب است كه شيشهگري ايران بخشي از پيشرفتش را مديون داروسازي است. زيبايي نقش و نگار گياهي اين ظرف و تناسبش با محتويات گياهي هم نكته قابل توجهي است.
اين نشان جامعه داروسازان انگلستان است. در بالا هاون داروسازان، در راست جالینوس و در چپ شیخ الرئیس ابنسینا را با عباي دانشمندان ایران قدیم که هنوز روحانیان آن را حفظ کردهاند ميبينيم.
جالب است كه عباي ايراني پس از رنسانس، از مدارس قدیم ایران به غرب رفت و هنوز در جشنها و مراسم رسمی دانشگاهی و فارغالتحصیلی، آن را ميپوشند. حتی کلاه مربعی که بر سر میگذارند، اقتباسی از دستار استادان مدرسههای ایران قدیم است.
آخرين صفحه قديميترين اثر گیاهشناسی به زبان فارسی؛ جالب است كه اين كتاب اولين كتاب به زبان فارسي است كه به دست ما رسيده. اسم اين كتاب «الابنیه عن الحقائق الادویه» و مؤلف آن ابومنصور موفق هروی است.
این نسخه به خط اسدی طوسی است (که نامش را در این صفحه به خط خودش میبینيد). اسدی خود از اولين فرهنگنویسان فارسی است و کتاب لغت فرس او مشهور است.
به نظر، شبيه اسباببازي ميرسد اما در اصل، دستگاه روغنگيري است. آن زمان داروسازان از اين ابزار براي گرفتن شیره و روغن گیاهان استفاده ميكردند. اين ابزار كه مثل آبمیوهگیریهای دستی كار ميكند، مربوط به گیلان است.
اين منطقه سرسبز و پرگياه، مركز داروسازي كهن ايران بود و هنوز پیرزنان گیلانی درسهای باستاني طبابت را كه به آن «گیله درمان» یا «گیله تجربه» میگويند، به یاد دارند.
شاخ رگزنی و نیشتر رگزنی. خون گرفتن از آن روشهايي بود که براي تصفيه و افزايش خونسازي بدن صورت ميگرفت و آن را به 2 روش انجام میدادند؛ زالو انداختن و رگزدن. اول با بادکش جايي (معمولا در پشت بیمار) را متورم و آماده میکردند، بعد با تیغي كه به آن نيشتر ميگفتند آنجا را ميبريدند.
شاخ حيوانات هم ابزار مکيدن خون بود. رگزنی معمولا در حمامها انجام میشد. قجرها زمان حجامت را برای قتل امیرکبیر در حمام باغ فین کاشان و زدن رگ او برای همین انتخاب كردند. نمونه این ابزار را هم در موزه تاریخ پزشکی تهران و هم در موزه حمام گنجعلیخان کرمان و حمام باغ فین کاشان میتوانید ببینید.
اگر به آن بريدگي مثلثشكل نگاه كنيد، آثار اولين جراحي مغز در تاريخ را ميبينيد. اين جمجمه متعلق به دختر 13 سالهاي است كه 4800سال پيش در شهر سوخته در سيستان زندگي ميكرده.
بيماري او باعث زياد شدن فشار بر مغز ميشده كه براي درمان، جمجمه را سوراخ كردهاند. ترميم استخوانها نشان ميدهد كه دختر بعد از جراحي زنده مانده و عمل موفقيتآميز بوده.
23:21 | moji&mamal |
|
«كامليا انتخابي فرد»، خبرنگار روزنامههاي «همشهري»، «زن» و «آفتابگردون» با انتشار كتاب خاطرات خود كه به صورت مسلسلوار در يك روزنامه كويتي نيز منتشر ميشود، مدعي ارتباط عشقي ميان خود و علي دايي در هشت سال پيش شده است. به گزارش خبرنگار «بازتاب»، اين روزنامهنگار كه چند سالي است با خروج از كشور در آمريكا اقامت دارد، با ادعاي اينكه با درخواست علي دايي از ايران به آلمان مهاجرت كرده بود، در خاطرات خود نوشته است: در خانه علي دايي در آلمان به كلفت و معشوقه وي تبديل شده بود. وي در ادامه خاطرات خود مدعي شده، در بازجوييهاي خود در ايران اعتراف كرده است كه تاكنون با 67 مرد رابطه داشته، اما اين اظهارات تحت فشار بوده است! اين روزنامهنگار سابق كه مدتي براي راديو فردا نيز فعاليت ميكرد، درباره نحوه جدا شدن خود از علي دايي ادعا كرده است: «من و او [علي دايي] براي همديگر مناسب نبوديم، زيرا او از من انتظار داشت فقط در خانهداري شركت كنم و ضمن اينكه اصلا از ازدواج و نامزدي حرفي نميزد. از من ميخواست به كار روزنامهنگاري برنگردم كه معلوم بود قصد داشت مرا از جهاني كه داشتم، به عامل شستو شوي لباسهاي ورزشياش و منشي خودش تبديل كند و يا حتي از اينكه نميتوانم با غذاي خوب از او پذيرايي كنم، گله ميكرد. به هنگام مشاهده اين وضعيت از وي درخواست كردم كه به ايران بازگردم و او نيز موافقت كرد و در ايستگاه قطار به من بسته پولي داد، اما من قبول نكردم و به تهران بازگشتم». گفتني است، انتشار سريالي خاطرات عجيب و غريب انتخابی فرعليه شناختهشدهترين ورزشكار ايران ، تنها يك نمونه از اقدامات تخريبي گسترده مطبوعات كويتي در تخریب ایران است كه تاکنون با بی تفاوتی دستگاه ديپلماسي كشورمان همراه شده است. |
23:18 | moji&mamal |